
ان شاء الله چند روز دیگه نائب زیاره همه شما دوستانم هستم
چه حس خوبی هست موقعی داری قدم میزنی گوشی تو بیاری بیرون و به معلم ها و دوستات زنگ بزنی ادم حس تازگی میکنه
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
دور باید شد دور
می روم تا دگر نبینم بی وفایی ها را
می روم دور تر از این خاک غریب
گویند
پشت دریاها شهری است که در پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریاها شهری است
قایقی باید ساخت
نمیدانم کجا دارم می روم روزهایی که داشتم و وقتم آزاد بود را از دست دادم ولی امروز با خودم فکر کردم که باید تلاش کنم تا به هدفم برسم
قرار گذاشتم از فردا چه را از فردا از همین الان برای تمام لحظات زندگیم برنامه بریزم و وقتمو خراب نکنم
وضع کنونی بسی خرابست
امشب نمیدونم چطورم شده
دلم گرفته
دارم اهنگ الهه ناز گوش میدم
باز ای الهه ی ناز با دل من بساز
کین غم جانگداز برود زبرم
گر دل من نیاسود از گناه تو بود
بیا تا ز سر گنهت گذرم
باز می کنم دست یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز
ز خاطر ببرم
گر نکند تیر خشمت دلم را هدف
به خدا همچو مرغ پر شور شعف
به سویت بپرم
آن که او
به غمت دل بندد
چون من کیست؟
ناز تو
بیش از این
بهر کیست؟
تو الهه ی نازی در بزمم بنشین
من تو را وفا دارم بیا که جز این
نباشد هنرم
این همه بی وفایی ندارد ثمر
به خدا اگر ازمن نگیری خبر
نیابی اثرم